
وقتی شیرهای آب را باز می کند یادش می رود ببندد و من باید دنبالش راه بیفتم و شیرها را ببندم یا محکمشان کنم.وقتی سفره را پهن می کنی برای غذا تازه یادش می آید برود نماز جعفر بخواند یا برود دستشویی بخوابد آنقدر که غذا از دهن بیفتد و تو نتوانی یک لقمه با حلاوت کوفت کنی.وقتی اعصاب حرف زدن نداری مدام سین جیمت کند.وقتی با او حرف می زنی و بشنود مدام بین من و او دعوا راه بیندازد.وقتی وضو می گیرد شیر را تا ...
ادامه مطلب